من تشنهی نگاه توام ایها العزیز
سید محمد نبویپسندیدن7
بازدید300+
من تشنهی نگاه توأم اَیها العزیز دلتنگ روی ماه توأم اَیها العزیز در هر نگات نور خدا موج میزند امید سیدالشهدا موج میزند هنوز سوز صدایی غریب میآید صدای قاری شیبالخزیب میآید بیا که زینب کبریٰ تورا صدا میزد سر بریدهی آقا تورا صدا میزد (یابن الحسن، یابن الحسن...) خوبیِ گریه در آن است که در شب باشد گریه خوب است که بر مَعجَرِ زینب باشد ** این آخر عمری مرا بازار بردند من را میان مجلس اَغیار بردند رفتی میانِ تشت و زینب نیمه جان شد تو خیزران خوردی و قد من کمان شد قرآن که میخواندی لَبَت را سنگ میزد عمداً کنیزی زینبت را سنگ میزد حالا دگر هم چیزی از آن لب نمانده هم جای سالم در تنِ زینب نمانده از گوشهی مقتل هنوزم که هنوز است آید صدای مادرت ای سر بریده از شامیان پیراهنت را پس گرفتم از ساربان انگشترت را پس گرفتم بالای نیزه ماه من بودی برادر در کوچهها همراه من بودی برادر حتماً خودت دیدی دو دستم را که بستن حتماً خودت دیدی غرورم را شکستن لحظههای غروب یادم هست بارش سنگ و چوب یادم هست تو زمین خوردی آسمان افتاد خاتمت دست ساربان افتاد دختری زیر دست و پا گم شد پیکرت زیر نیزهها گم شد رَمَق از ذکر روی آن لب رفت تن تو زیر سُم مرکب رفت نعل تازه به سُم اسب زدن فکر که بود که سَرا پای تو با سطح زمین یکسان شد نعل تازه سنگ را هم، نَرمِ نَرمَش میکند این چنین شرعی برای جسمِ دَرهَم داده شد مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده این نعلهای تازه چه کردند با تَنَت عضوی که از تو گم شده پیدا نمیشود باور نمیکنم چه به روزت رسیده است اینقدر تکه سنگ که یک جا نمیشود