من آنچه هست به عشق تو داده ام از دست
حنیف طاهریپسندیدن4
بازدید1.6K
من آنچه هست به عشق تو دادهام از دست که منتهای مرادم تویی از آن چه که هست به محفلی که تو باشی به باده حاجت نیست که هر که روی تو بیند خراب گردد و مست محبت تو نه امروز جا کرده به دلم که من به روی تو عاشق شدم ز روز الست کجا من از تو توانم برید رشتهی مهر خدای تار وجود مرا به زلف تو بست به دوستی توام گر به پای دار برند من آنیام که بدارم تو را ز دامان دست گاه بگشوده در راحمت راهم داده گاه در بسته که من بار دگر در بزنم نه در خانه ببندد که براند ز درم نگذارد به جز این در ، در دیگر بزنم عهد و پیمانم از آغاز همین بود همین که دم از آل علی تا دم آخر بزنم وای اگر پا به سر خانه معاویه نهم دست دادم که بر دامن حیدر بزنم هر که بر دامن احساس تواش دسترس است