نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من آن مجاهدِ نَستوه خردسالِ اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منیرم پیام خونِ خدا خیزد از زبان خموشم که سیدالشهدا را به شهر شام سفیرم رُخم کبود زِ سیلی، به چشم دوست چراغم قدم کمان زِ فراق، به قلب خصم چو تیرم پناهِ هفت سپهرم، که گفته دُختِ یتیمم؟ شفیعهی دو سَرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیزِ فاطمه هستم، زِ عزّتم نشود کم اگرچه در دل شب گوشهی خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم زِ سلسلهی روبَهان، که دخترِ شیرم مرا به شام نبینید در لباس اسارت که تا خدا خداست در تمامِ خلق امیرم پیامآورِ خون شهید تا صف حشرم زِ سیّدالشهدا باشد این مقام خطیرم عَدو به چشمِ حقارت نظاره کرد به رویم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یزید داد مرا جا به روی خاکِ خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه زِ عزّت پناه طفل صغیر و مَطافِ شیخ کبیرم به سن کوچک من منگرید، کامدم اینجا نه دست زائر خود بلکه دست خلق بگیرم قسم به دامن پاک حسینپرورِ زهرا که من عزیزم و ذلّت زِ هیچکس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم، التماس نکردم مگر نه دختر ناموس کردگارِ قدیمم اکنون که نیامد زِ سفر ماهِ منیرم خوب است در این گوشهی ویرانه بمیرم با من نزند حرف کسی چون که یتیمم از من نکشد ناز کسی چون که اسیرم امروز یزید هر چه دلت خواست ستم کن زیرا تو امیری منِ مظلومه اسیرم در محکمهی عدل خدا نگذرم از تو آنجا تو اسیری منِ مظلومه امیرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد