من آن شمعم که آتش بس که آبم کرد خاموشم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن40
بازدید12.7K
من آن شمعم که آتش بسکه آبم کرد خاموشم همه کردند غیر از چند پروانه فراموشم اگر بیمار شد کس، گل برایش میبرند و من به جای دسته گل باشد سرِ بابا در آغوشم پس از قتلِ تو ای لب تشنه، آب آزاد شد بر ما شرارِ آتشاست این آب بر کامم، نمینوشم تو را در بوریا پوشند و جسم من کفن گردد به جانِ مادرت هرگز کفن بر تن نمیپوشم ز زهرا مادرِ خود یاد دارم رازداری را از آن روز صورت خود را ز چشم عمه میپوشم دوباره از ثقیفه دستِ آن ظالم برون آمد که مثل مادرم زهرا، ز سیلی پاره شد گوشم اگر گاهی رها میشد ز حبس سینه فریادم به ضرب تازیانه قاتلت میکرد خاموشم (فراغِ یار و سنگِ اهلِ شام و خندهی دشمن)۲ من آخر کودکم این کوه سنگین است بر دوشم سپر میکرد عمه خویش را بر حفظ جانِ من نگردد مهربانیهای او هرگز فراموشم دو چشمِ نیمه بازت میکند با هستیام بازی هم از تن میسِتاند جان، هم از سر میبرد هوشم ************ (جان به قربان سیدالشهدا)۲ (دیده گریانِ سیدالشهدا)۲ ما که عمری نشستهایم سرِ (خانِ احسانِ سیدالشهدا)۲