معصیت بود که سوزاند عبادت مرا
حاج محمود کریمیپسندیدن15
بازدید15.2K
معصیّت بود که سوزاند عبادات مرا برنگرداند به من، حسّ مناجات مرا ناگزیر است گدا، دم ز عطایت بزند نیمهشب عبد گنهکار، صدایت بزند خسته و بیکسم و غربت یک شهر، بس است بیپناه آمدهام؛ طرد نکن؛ قهر، بس است با امید آمدهام شاه؛ فقیرم؛ چه کنم؟! ترسم این است، گنهکار بمیرم؛ چه کنم؟! من شب اوّل قبرم، چه حسابی دارم گر بپرسند چه داری؟ چه جوابی دارم یاد دادند به ما؛ وقت دعا، سجده کنیم غافرالذنب بخوانیم و تو را سجده کنیم مهر تو در دل ما هست؛ نمیسوزانی تو سری را که به سجدهست، نمیسوزانی پوستی را که لطیف است، نمیسوزانی بدنی را که ضعیف است، نمیسوزانی تو پشیمان شدهها را که نمیسوزانی جلوی حرمله، ما را که نمیسوزانی هرسحر ورد زبانی تو؛ الهی العفو ربّ شهر رمضانی تو؛ الهی العفو منم و وحشت قبری که ز هرسو برسد کاش آنلحظه فقط ضامن آهو برس