محرم آن است که عاشق شد
حسن حسینخانیپسندیدن2
بازدید1.8K
(محرم آن است که عاشق شد) ۲ تا که لیلا بوَد پیامی هست همه جا گشتهایم و فهمیدیم در این خانه احترامی هست ما اویسیم و از قرنها با ما تا ابد گِرد تو غلامی هست جبرئیلانه بام عباسیم تا ابد ما غلام عباسیم روی شانه بریز گیسو را در به در کن هزار آهو را چه کمانی درست کرده خدا تا گره زد به هم دو ابرو را حق بده دود کند اسفند خیره شد هر که دید بازو را سوی محمل نمیرود زینب تا نسازی رکاب زانو را قمر خانوادۀ زهرا سومین شیرزادۀ زهرا شیر در بیشهها نمیماند صاعقه در سماء نمیماند تا قدم میزنی به میدانها در گلویی صدا نمیماند لشکر آنگونه هست گرم فرار که به جز رد پا نمیماند آنچنان با شتاب میتازی ردی از تو به جا نمیماند جگر سالمی نمیبینی جز سر و دست و پا نمیماند لشکری بود و نیست با عباس و خدا مست کیست با عباس سرفراز از تمامی سرها سروری کن امیر سرورها حضرت نافذالبصیرت ما با تو یک شاخصاند باورها چقدر خوردهایم در روضه نان و سبزی نذر مادرها چقدر گفت پیش تو زینب خوش به حال تمام خواهرها همه در سایۀ تو خوابیدند روی گلها گرفتهای پرها ای تمامی غیرت حیدر شرف الشمس حضرت حیدر با تو ای ماه روشنی داریم حرفهای نگفتنی داریم چه خیالیست از گرههامان دست وقتی به دامنی داریم شب میلاد تو سر سال است بین خود چند ارمنی داریم سینۀ ما جای غمهایت آه قلبهای شکستنی داریم جان ام البنین مرا دریاب نسل ما سرزمین ما دریاب آسمان جلوهای اگر دارد از نماز شب قمر دارد روز میلاد تو همه دیدند نخل ام البنین ثمر دارد آمدی و حسین قادر نیست از نگاه تو چشم بردارد کوری چشم ابطلان حسود چقدر فاطمه پسر دارد ای رشید علی نظر نخوری شهر چشمان خیره سر دارد باب حاجات تلاطم خیرات به تو و قد و قامتت صلوات کاشف الکربی و تمنا من دستهای همیشه بالا من سر سال است مرد مسکینم نکش از دست خالیام دامن چقدر فاصله است ای دریا از ظهور مقام تو تا من تو بزرگ قبیلۀ آبی تو قدیری فراتی اما من خشکسالم کویر بی آبم سالیانیست تشنه میخوابم از نگاه کبوتری وارم به مقام تو غبطه میبارم سر من را اگر بگیری باز به دو ابروی تو بدهکارم بی سبب نیست حسرت چشمم حسرت صبح علقمه دارد بده آن مشک پارۀ خود را تا برای خودم نگه دارم با تمامیِ شور و احساسم آرزومند کفوالعباسم زلف ما را ز مشک وا نکنید شب ما را از آن جدا نکنید پای ما را به جان خالی مشک در حریم فرات وا نکنید دست بر زیرتان نمیآرد آبها انقدر دعا نکنید تیرها روی این تن زخمی خودتان را به زور جا نکنید تازه طفل رباب خوابیده جان آقا سر و صدا نکنید تا که از مشک پاره آب چکید رنگ از چهرۀ رباب پرید