مثل هوای تازه طراوت از آن ماست
حاج مهدی سلحشورپسندیدن30
بازدید7.2K
مثل هوای تازه طراوت از آن ماست
فردای پر امید و صلابت از آن ماست
رنج زمان و سختی دوران جدید نیست
در نسل شیعیان علی ناامید نیست
دنیا اگر پر از غم و رنج و بلا شود
مومن امیدوار به فضل خدا شود
ما مومنان کتاب خدا را که خوانده ایم
آیات سوره شعرا را که خوانده ایم
وقتی رسید امت موسی کنار آب
از پشت سرجماعت فرعون با شتاب
مایوس و ناامید و پر از غصّه و تعب
هریک به اعتراض به موسی گشود لب
کی از بر خدا شده ما را تو رهنمون؟
فرعون یافت سیطره اِنّا لَمُدرَکون
موسی ولی به فضل و به رحمت امید داشت
در عین نا امیدی امت امید داشت
ناگاه حق به یاری یاران خود شتافت
دریا برای امّت موسی زهم شکافت
آری ز مکرو خدعه اهل جهان چه باک
موسی امام ماست زفرعونیان چه باک
خوش بین به راه روشن و فردای خود شویم
در این مسیر پیرو موسای خود شویم
مائیم امتی که امامت حیات ماست
این جلوه عظیم کرامت حیات ماست
هر فاطمیه شورسپاه امامت است
چون فاطمه شهیده راه امامت است
زهرا رسانده است به ما این پیام را
باید گرفت دامن پاک امام را
اوصاف او فقط نه به قرآن بیان شدست
عالم گواه عصمت این خاندان شدست
آری امام چشمه فیض و فضائل است
زهرا تویی امام شناسی که کامل است
گفتی به ما امام همانند کعبه است
در مجد و احترام همانند کعبه است
باید همیشه خلق کنند گرد او طواف
زیرا که اوست رافع هرگونه اختلاف
وقتی حقایق ازلی بود در خطر
دین خدا و جان ولی بود در خطر
وقتی که عدهای همه بیعت شکسته اند
یا آنکه از ادامه این راه خسته اند
تکلیف مومن است که خیزد پی جهاد
باید که در مقابل تحریف ایستاد
دست و دل و زبان تو از حق دفاع کرد
آری از آن حقیقت مطلق دفاع کرد
یا فاطمه بگو که فدای ولی شدی
مجروح کینه ورزی خصم علی شدی
آتش گرفت سینه و پهلو و شانهات
دشمن چرا زدست چنین تازیانهات
آری سخن نگویم از هنگامه علی
آن دست که جدا نشدست از جامه علی
از ضربه غلاف که هستی تباه شد
روز علی و بازوی زهرا سیاه شد
***
کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شستشوی این بدن کم است
بانوی من نحیف نبود اینچنین نبود
وقتی نگاه میکنمش ظاهراً کم است
در زیر پارچه ورمش گم نمی شود
آن قدر واضح است که یک پیرهن کم است
باید چگونه جمع کنم این بساط را
فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است
مسمار را خودم زده بودم به تختهها
باید بمیرم آه پشیمان شدن کم است
***
مدینه بود و یه کوچه بود و کنار در رو ساقه گل یه غنچه بود
مدینه بود و یک خونه بود و یه باغچه پر از گل و جوونه بود
یه عده نامرد رسیدن از راه و تو کوچه و چیا نکردن؟
چی بگم آخه نه از رو باغبون نه گل حیا نکردن
آتیش آوردن، باغ و به دست شعله ها آتیش کشیدن
نسوخت دلاشون از روی ساقه بایه داس غنچه رو چیدن
با غبون گریه می کرد
ابر اومد و آسمون گریه می کرد
کبوتر تو آشیون گریه می کرد
بد تر از اینا میخ در خونه خون گریه می کرد
حوریه بود و یه پنجه بود
یه بیحیایی دنبال شکنجه بود
دوشنبه بود و یه خسته بود
یه مردی که خیلی غرورش شکسته بود
تو اون شلوغی کاشکی دیگه دستای مرد بسته نمی شد
ای وای از اینکه هر چی که با غلاف میزد خسته نمی شد
قنفذ همیشه آتش بیار معرکه بود تو مدینه
آرزوش این بود زندگی علی رو آشفته ببینه
وای حسن گریه می کرد
دلش گرفت با محن گریه می کرد
وقتی می گفت نزن گریه می کرد
بدتر از اینها از حرفای اون بد دهن گریه می کرد
شبهای درد و نافله و بیقراریم
چشم خداست شاهد شب زنده داریم
چندیست نان نپخته و کاری نکردهام
شرمنده علیم از این خانه داریم
پیری زودرس به سراغ من آمده
برگ و بری ندارم اگرچه بهاریم
همسایهها به مرگ من انگار راضیاند
دلگیر از این محلّه و این هم جواریم
زخمم به یک اشاره دهن باز می کند
شب تا سحر مراقب این زخم کاریم
***
پرستوی مهاجر فدای پر و بالت
بمیرم که قفس هم کند گریه برایت
ببین زار و حزینم
ببین خانه نشینم