مثل قدیم چشم مرا گریه دار کن
سیدرضا نریمانیپسندیدن3
بازدید6.7K
مثل قدیم چشم مرا گریهدار کن نزدیکِ عید حال مرا نونوار کن این دفعه هم بیا بده توبه مرا سپس از بندگان حضرت پروردگار کن برگ و بَرَم تمام، شده زرد و بیثمر پاییز را بگیر و دلم را بهار کن اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است اصلاً مرا ببر نجف و همجوار کن خیلی شکستهام دل چون شیشهی تو را چیزی بگو، سر نوکر هَوار کن هر روز بوده است دعایم که ای خدا من را فدای سرِ راهُ نگار کن به حال و روز من تو فقط غصه میخوری من را فقط به هجر خودت غصهدار کن من از پس امور خودم برنیامدم بر من خودت بگو چه نکن یا چه کار کن صیاد قلبهای محبّین فاطمه رحمی کن و بیا دل من را شکار کن تو که به فکر نان شبم نیز بودهای فکر به حال سختی این انتظار کن روز دهم امام چهارم به عمه گفت با خواهران من به بیابان فرار کن در راه، مادرِ علیاصغر به عمه گفت فکری به حال مستیِ این نیزهدار کن *** بین گودال سرت رفت و تنت جامانده تن بیپیرهنت در دل صحرا مانده سهم من بوسهای از زیر گلویت بود و چقدر تیر به جای گُلِ لبها مانده دستوپا میزنی و شمر بَرَت میگرداند جای آن خنجر کُندش روی رگها مانده گوییا بین تنِ غرقِ به خونت جای یک سهشعبه روی آن سینهی سَینا مانده یا اَخا میشنوم در دلِ گودال هنوز نالهی مادرمان اُمِّ ابیها مانده خیز از جای و ببین سنگِ صبورت زینب خواهرت بین اراذل تکوتنها مانده باز هم شکر خدا سایهی روی سر من سر به زیرند همه، رأس تو بالا مانده