مثل خورشید بود میتابید کَرَمش میگرفت عالم را
میثم مطیعیپسندیدن6
بازدید1K
مثل خورشید بود میتابید، کرمش میگرفت عالم را بخششاش بی کرانتر از دریا، غرق میکرد هرچه حاتم را سبط اکبر، امید پیغمبر، نور چشمان حضرت حیدر تکیهگاه غریبی مادر، مجتبی بود نسل آدم را یاد آن روزها که میافتاد، یاد کوچه، مغیره، تنهایی چشمهایش به رنگ خون می شد، جوششی میگرفت زمزم را غریب اونیه که همدم اشک و آهه دیده که مادرش، تو کوچه بیپناه (بعد مادر کنار بابا بود، همه جا غمگسار بابا بود بار دیگر شکست وقتی دید، تیغ مسموم إبن ملجم را)۲ بعد بابا غریب شد مولا، دشمنش زخمها به قلبش زد دوستداران بی بصیرت هم، هی نمک میزدند زخمش را مرد وقتی دلش پر از غم شد، میرود خانه پیش همسر تا با کمی همدلی و همدردی، ببرد خاطرات آن غم را آه مظلوم باشد آن مردی، که پس از غصههای پی در پی میرود خانه تازه میبیند، غصههای تمام عالم را کاش زینب بیاوری طشتی، جگرم خون شده است میسوزد از نگاهت به طشت میخوانم، روضههای سر محرّم را من غریبم ولی برادرجان، هیچ روزی شبیه روز تو نیست