ماندهام بیکس و بییار
سیدرضا نریمانیپسندیدن21
بازدید12.6K
ماندهام بی کَس و بی یار، مرا یاری کن باز هم از منِ درمانده طرفداری کن بارِ من روی زمین مانده ، خدایا چه کنم بارِ من مانده خدایا، تو خریداری کن معصیت در دلِ مُرداب فرو بُرد مرا تا که آب از سرِ من رد نشده کاری کن بندهی نفس شدم بندگیام یادم رفت بنده را راحت از این بندِ گرفتاری کن اختیاراً ز درِ خانهی تو دور شدم پس گداییِ مرا لطف کن، اجباری کن وای بر حال کسی که رمضان گریه نکرد سفره تا جمع نشد اشک مرا جاری کن در سحر اهلِ مناجات تو سیراب شوند منِ غفلتزده را تشنهی بیداری کن روی قلبم بنویسید گرفتارِ رضا سنگ را در حرمش لایقِ حَجّاری کن بی پناهیم، پناهِ همهی ما، زهراست زیر بال و پرش از شیعه نگهداری کن بَردهام، بردهی بی قیمتِ بازار نجف حلقه در گوشِ همین بردهی بازاری کن دوست دارم که غلامِ درِ حیدر باشم پس مرا تا به ابد نوکرِ درباری کن جانِ آقای غریبی که ندارد حرمی دل ویران مرا یک شبه معماری کن گریه بر داغِ حسن ارثیهی اجدادیست ایل و اولاد مرا اهل عزاداری کن روزه با روضه اگر باز شود، میچسبد گریه کُن با نمِ اشک خودت افطاری کن پیشِ چشمانِ پسر، مادرِ او سیلی خورد آی ناموس پرست، از غمِ او، زاری کن جگرش سوخت ولی قاتل او زهر نبود قَدرِ یک لحظه فقط فکر به مسماری کن میخِ در با همه هستیِ حسن بد تا کرد پایِ خود را به حریم پرِ زهرا وا کرد ********** اومدن توی خونهام قدم زدن توی کوچه بچههامو هم زدن شبا دیگه دورِ هم جمع نمیشیم بدجوری زندگیمو بهم زدن من میخوام مثلِ بهار گریه کنم بشینم با ذوالفقار گریه کنم تو دلت پُره منم دلم پُره پس کمی بخواب بزار گریه کنم فاطمه حرفِ جدایی کم بزن خودت این تابوتت و بهم بزن بچهها دارن تماشات میکنن هر طوری شده پاشو قدم بزن