مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد
امین قدیمپسندیدن22
بازدید11.1K
مادرم بود که آگاه ز تقدیرم کرد من اگر پیر شدم، پیریِ تو پیرم کرد همینکه یک نسیم سرد میپیچه دور و اطرافم همینکه یک لباس نو بَرا عبدالله میبافَم بازَم یاد تو میافتم همینکه اول هر روز طلوعِ صبحو میبینم همینکه لحظهای تنها کنار خونه میشینم بازَم یاد تو میافتم با گرمای تنور اون روز همینکه داغ شد دستم یه وقتا از غمِ دوریت نمیدونم کجا هستم بازَم یاد تو میافتم ***** (روبهروی من عزیزم، روزگار روشنی نیست من ازَت خاطره دارم، خاطره چیزِ کمی نیست) ... (هر که میخورد زمین، آمدهام بالینَش یک نفر نیست که تابوت مرا بَردارد وقت تشییعِ منِ سوخته شد، اکبر کو؟ نگران، چشمبهدر، عمّهی مضطر دارد زینتِ دوش نبی، پیرُهنَت پاره شده جای شمشیر و سَنان و نِی و خنجر دارد بوی پیراهن یوسف به زلیخا جان داد بوی پیراهن تو روضه سراسر دارد) ... (نمیدانم که میدانی که جایی را نمیبینم؟ دو چشمت تار میبیند ولی زینب نمیبیند) ... من که به عمر رفته بودم تنها به مجالس زنانه رفتم وسط شرابخواران کَتبسته به زورِ تازیانه ... از حرم تا قتلگَه زینب صدا میزد حسین دست و پا میزد حسین زینب صدا میزد حسین ... ای با غریبههای جهان آشنا، حسین ای عهدهدار مَردُم بیدست و پا، حسین