ماجرای تو انتهای غم است
سیدمهدی میردامادپسندیدن16
بازدید8.8K
ماجرای تو انتهای غم است تو بگو از کجا شروع کنم بعد یک رخصت از امام رضا باید این روضه را شروع کنم روضههای تو فرق دارد با روضههای ائمهی دیگر پای هر روضه، غیر کربُ بلا باید از حجره گفت و یک بستر قصّهی عمر هیچ خورشیدی به غم انگیزی زوال تو نیست غصّهی هیچ حجرهای قدر گوشهی آن سیاه چال تو نیست آه موسای خانوادهی نور کوه طوری شدهست زندانت مثل بغضی که در گلو حبس است مانده بین گلوی تو جانت از تنت یک خیال مانده فقط بس که لاغر شدی نحیف شدی خوب شد نیستند دخترهات که ببینند چه ضعیف شدی آه خلوت نشین ظلمت غم خلوتت هم نمور هم سرد است پا نشو چون که زود میافتی این اثرهای استخوان درد است تازه این حال و روز قبلاً توست دوقدم راه را تنت میبرد آن زمان ساق پات سالم بود حال امّا شکسته زخمی و خُرد پیکر تو سه روز بر پل شهر مرقد کاظمین شده و از اینجا به بعد مرثیهام نوبت روضهی حسین شده وای از آن پیکری که بیسرماند وای از آن مادریکه درگودال روضههای غریب مادرخواند