ما که آزادهترینیم چو دربند توایم
مهدی اکبریپسندیدن9
بازدید1.2K
ما که آزاده ترینیم چو دربند توایم مستمند اثر گریه و لبخند توایم صاحب اصلی افلاک همه خاک توایم ما اضافی همان آب و گِل پاک توایم چون تو معشوق شدی ما همه عاشق شده ایم شیعهی جعفری حضرت صادق شده ایم زحمتش را تو کشیدی که به مذهب برسیم رحمتش را تو رساندی که منصب برسیم از تو تعظیم شعائر شده برپا مولا از دم گرم تو جابر شده احیا مولا پرچم شیعه به دست تو سرافراز شده در علم علوی با ید تو باز شده در حسینیه به فکر همگی بودی تو اوّلین روضه بگیر دهگی بودی تو از تو داریم همین سینهزنیهامان را از تو داریم حسین روی لبهامان را آه از آن روز که غم بر جگرت ریخته شد کوهی از رنج و بلا روی سرت ریخته شد مثل دزد از سر دیوار سرت ریخته اند بیحیاها که شب تار سرت ریخته اند بی وفایی به رگ و ریشهی این مردم بود بر در خانهی خورشید پر از هیزم بود شعلهی کینهی ایّام که افروختهگر حضرت شیخ الائمه حرمش سوخت دگر حجت الله شد از ظلم زمان درمانده رنج این روضه دل عالمیان لرزانده آتش از غربت ایشان که خجالت نکشید شعله از حضرت باران که خجالت نکشید شکر حق اهل و عیالت همه سالم هستند در کنار حرمت جمع محارم هستند مثل حیدر به روی خاک کشاندند تو را پا برهنه عقب اسب دواندند تو را این قدر نعره سر فاطمه زاده نکشید لااقل پیکر او پای پیاده نکشید دیده ات در پی مرکب چو به گریه افتاد نا خدا گاه دلت یاد رقیّه افتاد آسمان تیره بیابان همه خارستان بود دشمنان خنده کنان دخترکی گریان بود صورت دخترکی حال وخیمی دارد آنکه شمشیر زن است دست ضخیمی دارد نه تو از عهدهی این سوخته برمیآیی نه دگر موی سرم تا به کمر میآید به کسی ربط ندارد که تورا میبوسم که به جز من ز پس کار تو برمیآید راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم راستی لاغری من به نظر میآید سرمه ای را که تو از مکّه خریدی بردند جای آن لختهی خون روی بصر میآید از اسیری تو شهر شام بدم میاد