لکنت زبان گرفته و ماند
مهدی اکبریپسندیدن9
بازدید6.2K
لکنت زبان گرفته و ماندهام هنوز دَم از شما زدن به تَقَلّا نمیشود وصف تو کار من نه، که کار خود شماست مجنون که از قبیلهی لیلا نمیشود ساقی بریز باده که خود را قلم زنم دم از ظهور حضرت صاحبعَلم زنم گفتم که جُرعهای زنم از آبشارتان لکنت زبان گرفتهام اما کنارتان سر،سرخوشم نذر توام تا ابد،ابد هر،هر نفس ز،زنده ام از،از بهارتان من،من غلا،غلام دَ،درگه توام من،من کجا،كجا و شَشَه شهریارتان از،از ازل شُ شدهام مبتلای تو دل،دل دلم شُ شده، شده دُ دُ دچارتان ال الکَنَم مَ مدح تورا گُ گفتنم خطاست بگشا گره،گره ز من شرمسارتان بابُ المراد، باب دلی، ابوالفضائلی ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی جان دوبارهای به شجاعت دمیدهاند وقتی حماسه را به تَصَوُر کشیدهاند روز ازل میان تمامی واژهها نامی برای معنی مردی گزیدهاند وقتی که نام حضرتتان برده میشود دلها رمیدهاند و نفسها بریدهاند زیبایی و وقار و شب و صبح پیش هم در چشمهای مست شما آرمیدهاند میخواستند کعبه بلرزد تمامقد عباس را شبیه علی آفریدهاند جبر است و اختیار شدم آشنای تو عشق است اگر که سر بِدَوانم برای تو این شال نیست، زلف دلآرای دلبر است این سَرو نیست، قامت شمشاد پرور است این تیغ نیست، ابروی پیوستهای کمان این شانه نیست، اوج هزاران کبوتر است این هیبتِ که هست که اینسان قیامت است این بازوی که هست که اینسان تناور است مژگان نگر که وسعت دلها گرفته است چشمش نگر که آینهی مِهرگستر است از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است عباس مرتضی و ابالفضل حیدر است صبح انتخاب فاطمهای بیقرین شدی تو سرفرازیِ سر اُمُّ البنین شدی