نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

عمریست چراغ ناله افروختهایم ما گریهی بیصدا نیاموختهایم یکبار صدا زد جگرم میسوزد یکعمر برای جگرش سوختهایم * * * * از شوریِ چشم حسودان ترس دارم بینظم میبندم سرت عمامهات را زیر زبان گویا عسل داری که اینسان پُر کرده از عطر شهادت شامهات را * * * * قاسمش وقتی به میدان زد، حسین آهسته گفت: میرود جان حسین و میرود جان حسن نعره شد اِن تَنکُرونی فَاَنَا ابنُ المجتبیٰ تیغ را چرخاند و گفت: این است طوفان حسن شد حسن، یکضربه زد، ارزق همانجا شد دوتا نعره زد عباس: ای جانم به قربان حسن * * * * ذبیح، پا به زمین سود و یافت چشمهی زمزم تو پا مَسای، عمو دسترس به آب ندارد
هنوز نظری ثبت نشده