لبش از حرم تشنگی میسوخت
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید300+
لبش از حرم تشنگی میسوخت آتش افتاده بود در جانش نیمه جان گر لبش به هم میخورد بود تفسیر درد پنهانش دست و پا میزد او به گهواره مثل ماهی که بر لب دریاست جگر پاره پاره آثارش روی لب های خشک او پیداست حرف خود را به گریه میفهماند این تلظی، اذن میدان است جان بر لب رسیده اش میگفت کمک او فقط همین جان است تا که بی یاری پدر را دید در دل خیمه شور بر پا کرد با بهانه گرفتن از گریه آنقدر او تقلا کرد پدر آمد به خیمه دنبالش اصغرش را گرفت در آغوش تا که بوی بهشت را حس کرد روی دست حسین شد خاموش داد آهسته بوسه اش بابا گل لبخند او شکوفا شد گوییا آرزوی او این بود که به یک جلوه آشکارا شد حرمله با سه شعبه ای از دور به گلوی علی نظر دارد طاقت شیرخواره و این تیر قصد خون کردن جگر دارد کار خود کرد و آخرین لحظه گلوی طفل را نشانه گرفت روی دست پدر تکانی خورد آتش غم ز دل زبانه گرفت وسط هلهله در آن غوغا روی دست حسین بالا رفت جسم او روی دست بابا ماند روح اصغر به عرش اعلی رفت دشت خاموش و از نفس افتاد با سه شعبه به جای لالایی غرق خون تیر خورده شش ماهه رشته رشته شده است حنجر او با چه رویی به خیمه برگردد چه جوابی دهد به مادر او چه بلایی سر رباب آوردند سر او روی نیزه ها تا شام پیش مادر ز نیزه میافتاد هیچ سنگی خطا نرفت از بام