كَشتیِ بردهفروشان ز رَه دور عیان است
میثم مطیعیپسندیدن28
بازدید10.2K
كَشتیِ بردهفروشان ز رَه دور عیان است كه بر عرشهی آن بانوی مُلک دو جهان است بگو فخر زنان است بگو مادرِ مولای زمان است بوَد منتظر مَقدم او بُشر سلیمان كه به عنوان كنیزش بخرد تا ببَرد بر ولیِ قادر منّان حسن عسکری آن یازدهم اخترِ تابان ولایت به كف بُشر یكی نامه از آن شمسِ هدایت كه ز اسرار خدا داشت حكایت نِگَهِ دُخت یَشوعا چو بر آن نامه بیفتاد قرار از كفِ خود داد و ببوسید و روی چشم نهاد و گـُل لبخند به لب گفت كه این نامهی یار است خطش را خبر از وصل نگار است سپس گفت كه ای بُشر مپندار كنیزم كه زده فاطمه گلبوسه به پیشانی و خوانده است عزیزم، شرفم بس كه عروس علی و فاطمهام، داده خداوند به من این شرف و قدر و بها را من از نسل یَشوعا كه همان دختر شاهنشه رومم چه بسا ماه وشانی كه زِ عزّت همه بودند كنیزم چه بسا سرو قدانی كه به محفل همه بودند غلامم دو پسر عم كه مرا شیفته بودند و زِ من خواستگاری بنمودند كشیشان همه انجیل گشودند یكی را به سر تخت نشاندند گل و لاله فشاندند كه دامادِ نگونبخت به كام اجل خویش نگون شد ز سر تخت، شب آمد، به سرِ دست و قضا چشم مرا بست كه در عالم رویا نگه افتاد مرا بر رخ زیبا پسری، نخل شرف را ثمری صُنع خدا را اثری، دیده به ماه رخ زیباش گشودم زِ كفم رفت همه بود و نبودم كه ندا داد رسول مدنی احمد خاتم كه اَلا عیسیِ مریم چه شود دُخت یشوعای تو را بر پسرم عقد ببندم لب جانبخش گشودند، یكی خطبه سرودند و مرا عقد نمودند بر آن شمس ولایت كه عیان دیدم از آن طلعت نورانیِ او روی خدا را چه مبارک شبی بود و چه فرخنده شبی بود ولی حیف كه بیدار شدم، سخت گرفتار شدم شب همه شب در تب و در تاب شدم شمعصفت آب شدم تا كه شبی فاطمه آمد زِ رَه لطف به خوابم نگهی كرد به چشمان پُر آبم به ادب بوسه به دستش زدم و روی قدمهاش فتادم ز فراق رخ جانان به شكایت دو لب خویش گشودم كه به دادم برس ای عصمت دادارِ ودودم غم دوریِ یگانه پسرت كشت مرا فاطمه فرمود چگونه پسرم پیش تو آید به تو این بخت نشاید، مگر آیین نصاری بگذاری و به اسلام روی بیاری سر تسلیم و قضا را من در آن عالم رویا لبِ جانبخش گشودم به خدا و به رسول به علی بود درودم چو شهادت به لب آوردم و اقرار نمودم گل لبخند به گلزار رخ فاطمه دیدم كه گشود از كرم آغوش و مرا در بغل خویش گرفت و به رُخم بوسه زد و گفت از امشب تو عروس منی ای پاكیزه سرشتم گل باغ بهشتم به تو تبریک كه هر شب پسرم پیش تو آید من از امشب همه شب لاله ز باغ رخ او چیدم و در خواب ورا دیدم، تا داد مرا وعدهی دیدار كه در سِلک كنیزان ببَرم روی به بیتالحرمِ یار خوشا حال تو ای بُشـر كه مأمور شدی از طرف حجّت دادار، بر این كار منم همسر آن نورِ دلِ احمد مختار كز آن سیّد ابرار، بیارم به جهان منتقم خون شهدا را چهارده شب چو گذشت از مَه شعبان مَه عترت، مَه قرآن، چه مبارک سحری بود بگو نخل ولا را ثمری بود بگو بحر كرامت گوهری داشت بگو شمس ولایت قمری داشت بگو نرگسِ زهرا پسری داشت بگو مُصلح كلِّ بشری داشت جهان، دادگری داشت خبر زآمدن حجّت ثانی عشری داشت كه شد دیدهی نرگس دلِ شب باز ز رویا به دو صد ناز وضو ساخت و اِستاد سحرگه به نماز شب و آیات خدایش به لب افتاد به تاب و تب و از درد گُل انداخت عذارش ز كف افتاد قرارش صلوات مَلک از اوج فَلک گشت نثارش به رُخش جلوهی بدر و به لبش سورهی قدر و نفسش كرد معطـّر همه امواج فضا را ناگهان دید حكیمه كه شده حُجره پُر از شوق و شعف و شور روان گشت حضورِ قمرِ برج ولایت حسن عسكری آن مِـهر فروزانِ هدایت به ادب گفت كه ای جانِ دو عالم به فدایت شده در پرتو انوار نهان نرجسِ پاكیزه لقایت گل لبخند حسن باز شد و گفت كه ای عمّهی پاكیزه سرشتم گل خوشبوی بهشتم به ادب رو به سوی حُجرهی نرگس گلِ زهرا ثمرم، همسر نیكو سِیَرم سر زده قرص قمرم، یافت ولادت پسرم آمده نور بصرم رفت حكیمه به سوی حُجرهی نرجس نگه افكند به خورشیدِ رخِ حجّت سرمد گـُل نورستهی احمد مَه اثنی عشر آل محمد لبِ جانبخش گشوده سخن از وحی سروده به لبش نام خداوند و رسول و علی و حضرت زهرا و حسین و حسن و باز علی باز محمد پس از آن جعفر و موسی و رضا گفت محمد و علی گفت، سپس نام ز خود بُرد ندا داد به هر نسل و زمان اهل ولا را ندا داد منم مهدی موعود منم حجّت معبود منم مُصلح عالم، منم منجی عالم منم وارث پیغمبر خاتم منم حجّت سرمد، منم عبد مؤیّد منم حیدر و احمد، منم نجلِ محمد منم آن منتقم خونِ خدا طالب خون شهدا، زادهی مصباح هدی صاحب عمّامهی پیغمبر و تیغ علی و چادر زهرا جگر پاک حسن، جامهی خونین حسین دست اباالفضل علمدار منم وارث پیشانیِ بشكستهی زینب شود آن روز كه از پردهی غیبت به در آیم به سوی كعبه بیایم برسد بر همهی خلق ندایم كه من ای منتظران، مهدی موعود شمایم پس از آن رَه به سوی شهر مدینه بگشایم حرم فاطمه را بر همه عالم بنمایم كنم آغاز از آن جا سفر كربوبلا را گل احمد، گل زهرا، گل نرگس، گل امید حسن یوسف زهرا، ولیالله معظّم، دُر دریای كرامت ز خداوند و رسولان و امامان و همه منتظران باد سلامت همه مشتاق پیامت، همگان منتظر صبح قیامت تو شَه ارض و سمایی تو فقط منتقم خون خدایی تو امید دل مایی حَجَرالاسود و هجـر و حرم و زمزم و مَسعی و صفا، مروه همه چشم به راهت همه مشتاق نگاهت چه شود تا كه ببندی به حرم قامت و نغمهی قد قامتت آید عیسیِ مریم كه به تو روی نیاز آرد و پشت سر تو باز نماز آرد و فریادِ أنا المهدیات از خلق بـَرد هوش جهان جمله شود گوش اَلا كوه فراقت به سر دوش شود تا كه كنم شهد وصال از دو لبت نوش دعا كن كه دعاها به اجابت برسد بهر ظهورت، تو بیایی، تو بیایی گره از كار فروبستهی عالم بگشایی تو بیایی، تو بیایی، كه دل از عالم و آدم برُبایی تو بیایی كه كنی زنده ز نو دینِ رسولِ دو سرا را بهخدا ای پسر فاطمه تنها نه حرم منتظر توست عرب تا به عجم منتظر توست به خونِ پسر فاطمه سوگند كه بر گنبد زرّین حسین ابن علی سیّدالاحرار عَلـَم منتظر توست نه اسلام كه ابناءِ بشر منتظر توست زمان منتظر توست، جهان منتظر توست نبی منتظر توست، علی منتظر توست بیا فاطمه بیش از همگان منتظر توست حسین و حسن و هفتاد و دو تن منتظر توست خدا را خدا را، كه آن گنبدِ ویران شده و قبر پدر منتظر توست بیا ای شرفِ شمسِ رسالت به خداوند قسم دیر شده صبحِ وصالت همه چشماند که آیی و ببینند به مِرآت رُخَت آینهی پنجتن آل عبا را