قنفذ از آن راه از آن لحظه که آمد میزد
سجاد محمدیپسندیدن75
بازدید14.6K
قنفذ از راه، از ان لحظه که آمد، میزد هی نفس تازه میکرد، مجدد میزد زن جوان مرا میزدند نامردان مدینه فاطمهام را، در احتظار انداخت وقت نفس کشیدنم ندادند یکی دوتا نیستن که زیادن به جون خونهی علی افتادن دورو ور مادرم شلوغه ایشاالله که دروغه محسنو که کشتن خیلی سخت میبینه دیگه چشماش بی فروغه کار زنونه شد، فضه رو صدا کرد به علی نگفت، مادرم حیا کرد میخ در چیکار، با یه پای ماه کرد لگد قنفذ به تو خورده باشه محاله بچمون نمرده باشه بریدی دوختی اندازه کردی، لطفها کردی اگر محسن نپوشد، اصغر شش ماهه پوشد به جای دستهایم، کاش میبستند چشمم را نمیدیدم شده نقش زمین، تنها طرفدارم