نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

روزگاری شامل فضلی شدم شکرٌلله که اباالفضلی شدم قند من است او، قمر است او تو جنگ صِفین میگه مولا فرزند من است او، قمر است او داره آماده میشه نِقاب میزنه نَعرهی اَنا ابنُ بوتراب میزنه مالک حق داره بترسه، وقتی داره حتی دشمن خودشو به خواب میزنه تیر تاریک توی میدون نبرده، بَه چه کرده دشمنش دورِ خودش داره میگرده، بَه چه کرده ابوفاضل نفرِ دهم رو انداخت، یه نگاه کرد عزرائیل تو اولیشم گیر کرده، بَه چه کرده **** یار من است او، قمر است او غمخوار من است او، قمر است او تو کربلا گفت روبه لشکر سَردار من است او، قمر است او سرحاله تا عمو صداش میزنن سُرمه آوردن و به چشاش میزنن بسکه قربونش برم قشنگه دارن قربونیا رو جلوی پاش میزنن هرجا حرف از ادب و عشق و سخن شد، بگو عباس سفرهی امِ بنین اگه به پا شد، بگو عباس تو نماز سلام میدی به عَبدِ صالح، کیه صالح اگه حرفِ عَبدِ صالحِ خدا شد، بگو اباالفضل
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد