روضهات را قصّه میگفتم برای دخترم
محمد امینیپسندیدن4
بازدید1.8K
روضهات را قصّه میگفتم برای دخترم گریه کردم تا سحر با هایهایِ دخترم گفتم از آب و غذا افتادی از روز دهم آنقدَر کِز کرد، کم شد اشتهای دخترم نیمهشبها میپَرم از خواب تا ویرانهات با صدای گریههای بیصدای دخترم با عروسکهای زیر خیمهی چادرسیاه اشک میریزم، پای روضههای دخترم تا زمین میخورد، میدیدم شبیه قصّهات اشک را در خندههای زخمِ پای دخترم هیچ دختربچهای را زود بیبابا نکن گریه کردم بارها با این دعای دخترم **** خستهام بس که بین این صحرا در پی تو دویدهام ای طفل چکمههایم خراب شد از بس خار از آن کشیدهام نام من را شنیدهای تا حال؟ خوب بشنو که نام من زجر است از من و شغل من چه میدانی؟ کار هر صبح و شامِ من زجر است دیدم از دور با کسی انگار درد دل بیحساب میکردی چه کسی را در این بیابانها مادرِ خود خطاب میکردی؟ به امید کمک نباش ای طفل اَحدی بین دشت دیگر نیست زحمتم دادی و نمیدانی در مرامم گذشت، اصلاً نیست وقتی از روی ناقه با لگدم به روی خاک با سر افتادی باید این را حساب میکردی که تو با بد کسی دراُفتادی ای نامرد! تو مرا هر چقدر بزنی باز هم جان نمیسپارم من مقصد آخرین من شام است با حبیبم قرار دارم من من خبر دارم او شهید شده ور نه بیمن نمیرود سفری خواستم عمّه کم غصّه بخورد زدهام خویش را به بیخبری **** تنت چرا بیسَره بابا؟ حرفامو یادت نره بابا من آرزومه که دوباره بهم بگی دخترِ بابا دخترِ بابا چرا پیر شدی؟ دخترِ بابا زمینگیر شدی **** بابا موم سوخت شبیه مادرِ تو پهلوم سوخت بابا ببین تموم بازوم سوخت تاره، چشمای من نمیبینه آره خونی شده هم گوش و گوشواره **** عمو نداره، رنگ و رو نداره عروسکی که دست به دست شِه مو نداره