قصه دردناکه
حاج محمود کریمیپسندیدن200+
بازدید21.9K
قصّه دردناکه مهتاب زیر خاکه دلها دشت خونه خورشید سینهچاکه، سینهچاکه دست پدر خاک، خاکیه آه از دل مولا حاکیه حقّ داره که با اونهمه مهر از شهر مدینه شاکیه آه کشید؛ نگم چه آهی ناامید، سر دو راهی خیر ندید بعد زهرا مونده شاه بیسپاهی زخماش تا بودش میسوخت تار و پودش امشب حیدرو کشت بازوی کبودش، کبودش چشمای کفن بارونیه اشکای علی پنهونیه امشب علی فهمید که چرا اون چادر خاکی، خونیه درد کشید؛ نگم چه دردی آه کشید؛ چه آه سردی ناله زد، پاشو نگا کن با دل علی چه کردی میرن از خونه جبرئیل روضهخونه پیغمبر کناره قبره بینشونه، بینشونه رفتی و علی بیچاره شد بند دل زینب پاره شد هردفعه که بیهوش شد حسن از غصّهی اون گوشواره شد حبس شده توو سینه امشب نالهی حسین و زینب مجتبی همش با گریه اسمتو میاره برلب حیدر تنها شد درداش بیدوا شد تا اینکه قراره بعدی کربلا شد، کربلا شد جسمی که شد از تیر سینهچاک میخونه، اخا ادرک اخاک زهرا میاد و میبوسه اون دستایی که افتاد روی خاک اون که ماه عالمینه رو لبش شهادتینه مرهم زخم اباالفضل اشک مادر حسینه (یا حسین، غریب مادر)۳