قسمت این بود بال و پر نزنی
سیدمهدی میردامادپسندیدن6
بازدید2.6K
قسمت این بود بال و پر نزنی مردِ بیمارِ خیمهها باشی حکمت این بود روی نی نروی راویِ رنجِ نینوا باشی چهقدر گریه کردی آقا جان مژههایت به زحمت افتادند قمری قطعه قطعه را دیدی نالههایت به لکنت افتادند بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان *** سر بریدند پیش چشمانت دشتی از لاله و اقاقی را پس گرفتید از یزید آخر عَلَم با شکوهِ ساقی را کربلا خاطرات تلخی داشت ساربان را نمیبری از یاد تا قیامِ قیامت آقا جان خیزران را نمیبری از یاد بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان *** خون این باغ، گردنِ پاییز یاس همرنگ ارغوان میشد چه خبر بود دورِ طشتِ طلا عمهات داشت نصفِ جان میشد کاش مادر تو را نمیزایید گله از دستِ زندگی داری دیدنِ آب، آتشت میزد دلِ خونی زِ تشنگی داری بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان *** تا نگاهت به دشنهای میخورد جگرت درد میگرفت، آقا تا جوانی رشید میدیدی کمرت درد میگرفت، آقا جملِ شام پیشِ رویت بود خطبهات تیغ ذوالفقارت بود السلام علیک یا عطشان ذکر لبهای روزهدارت بود بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان *** پدرت خواند از سر نیزه تا ببینند اهل قرآنید عاقبت کاخ شام، ثابت کرد که شما مردمی مسلمانید سوخت عمامهات، بمیرم من سوختن ارثِ مادری شماست گرچه در بندی از تو میترسند علتش خویِ حیدری شماست بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان *** خونِ خورشید در رگت جاری از بنی هاشمی، یلی هستی دستهای تو را به هم بستند هرچه باشد تو هم علی هستی کاش میمُردم و نمیخواندم سرِ بازارها تو را بردند نیزهداران عبای دوشت را جای سوغات کربلا بردند بِاَبِى المظلوم بِاَبِى المهموم بِاَبِى العطشان بِاَبِى العریان شاعر: وحيد قاسمي ***