قامت کمانکند، که دو تا تیر آخرش
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن1
بازدید1.7K
قامت کمان کُنَد، که دوتا تیرِ آخرش یک دم سپر شوند، برایِ برادرش این دو زِ کودکی فقط آیینه دیدهاند آیینهای که آه نسازد مُکَدَرَش وا حیرتا که این دو جوانانِ زینباند یا ایستاده، تیغِ دو سر در برابرش با جان و دل دو پارهجگر وقف میکند یک پاره جایِ خویش و یکی جایِ همسرش یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش مشغولِ عطر و شانه زدن دستِ دیگرش چون تکیهگاهِ اهلِ حرم بود و کوهِ صبر چشمش گُدازه ریخت ولی زیرِ معجرش زینب به پیشوازِ شهیدانِ خود نرفت تا که خدا نکرده مبادا برادرش زینب، همان شکوه که ناموسِ غیرت است زینب که در مدینه قُرُق بود معبرش زینب، همان که فاطمه از هر نظر شده از بس که رفته اینهمه این زن به مادرش زینب همان که زینتِ بابایِ خویش بود در کربلا شدند پسرهاش زیورش گفتند عصرِ واقعه آزاد شد فرات وقتی گذشته بود دگر آب از سرش