فضای خیمه رو غرقِ آه میکرد
مهدی اکبریپسندیدن1
بازدید600+
فضای خیمه رو غرقِ آه میکرد از تُو خیمه داداشو نگاه میکرد بیرونِ خیمه که آفتاب میتابید توی خیمه شیرخواره نمیخوابید به فلَک سوزِ دل عمّه میرفت هِی از این خیمه به اون خیمه میرفت هِی میگفت چیکار کنم برا داداش اومد و با گریه گفت به بچّههاش پا شید و برای من کاری کنید برید و داییتونو یاری کنید داییتون خیلی غریبه بچّهها هیچکسو نداره تُو کربوبلا شَرَری زد به قلوب عالَمِین دستهگُلها رو آورد پیشِ حسین تا به محضر آقاشون رسیدند خَم شدند، دست دایی رو بوسیدند حلقه شد اشک توی چشمای حسین افتادند بچّهها رُو پای حسین آقا گفت: جونو رسوندی به لبم این چه کاری بود که کردی زینبم؟! این امانتا رو از اینجا ببَر تو رو جونِ مادرم زهرا ببَر نذار اینجا این دو گُل پَرپَر بشن نذار بچّههات دیگه بی سَر بشن دلِ زینب مگه آروم میگیره؟! یا بذار برَن یا زینب میمیره