فریادها مانده ولی دیگر زبانم نیست
امین قدیمپسندیدن26
بازدید1.3K
فریادها مانده ولی دیگر زبانم نیست زیر شکنجه ماندهام دیگر توانم نیست دردی شبیه بی خبر بودن ندیدم (بگو از حال و هوای اباالفضل، چه خبر؟ بگو از گلدستههای اباالفضل، چه خبر؟ خیلی وقته که لیلامو ندیدم اذون حرمش رو نشنیدم چطوری خودمو آروم کنم من خیلی وقته دلم تنگ حسینه تو دلم داغ بین الحرمینه چطوری خودمو آروم کنم من) دردی شبیه بی خبر بودن ندیدم من مینویسم نامه و نامه رسانم نیست (منو بغل کن، غمامو توی چایی روضهها حل کن منو بغل کن، تلخی دور از حرمو برام عسل کن منو بغل کن منو بغل کن، یه فکریام بدنام محل کن زشتیای منو به خوبیا بدل کن منو بغل کن یه محل آبرو بُردم، یه محل بهم بده به خدا سردمه آقا، یه بغل بهم بده) سردرگمی دارم سرم بر شانهام مانده من زیر پل خوابیدهام نام و نشانم نیست شبها ستاره میشمارم با خیال تو بالا که میگیرم سرم را آسمانم نیست ***** یه روزی میرم کاش انقده گریه کنم برات بمیرم یه گوشه توی روضه دستاتو بگیرم یه روزی میرم سر مزارم همه میرن فقط تو میمونی کنارم جز خود تو میدونی هیچ کس ندارم سر مزارم شادی حروم خور بازی نکن با این رگا بِبُر تموم کن پیراهنو نبر تو فکر آبرو کن پاتو بردار از رو گلو نذار پا رو بدن خوب بِبُر اذیتم نکن دیگه انقدر ضربه نزن