فرخنده طلوعی که بشارت به جهان است
سید محمد نبویپسندیدن2
بازدید100+
فرخنده طلوعی که بشارت به جهان است از عطر دلانگیز هلال رمضان است آغوشِ پُر از مِهرِ خدا بر همه باز است از عرش ندا آمده این ماهِ امان است این بوی بهشت است که پیچیده به عالم خیرش به تو در باغِ ضیافت به عیان است آری که چه زیباست گل افشانیِ توحید آری که چه دلچسب تماشای اذان است فخرِ تو همین بس که تو مهمانِ خدایی مزدِ تو همان ساغرِ تسنیمِ جَنان است جا دارد اگر در تبِ معشوق بسوزی آنکه همه جا یادِ رُخش مرهمِ جان است در آینهی قدر ببین روی امامت آرامشِ دل، بردنِ نامش به زبان است قرآنِ خدا، قدرِ خدا جمله علی است نفرین به هر آنکس که پُر از شک و گمان است از بعدِ گلِ یاس چه آمد به سر او؟ دردش همه سربسته دلِ چاه نهان است حس کردی اگر بوی خدا را به مشامت یادِ دلِ او کن که پُر از سوزِ خزان است خوش باشد اگر لب به تلاوت بچشانی قرآن که همان عافیتِ روح و روان است تصویر بکش باغِ مناجات و دعا را امید که سهمِ دلِ تو هر دو جهان است هر کَس ز سَبوی رمضان جرعهای نوشید در بحرِ کرامت طلبش دُرِّ گران است آمالِ تو از دوست همان روی نگار است این خواهشِ چشمِ همهی منتظران است او میرسد از کعبه که در وعدهی حق است در تحتِ لوایش همه جانها به امان است خاکِ قدمش سُرمهی چشمانِ ضعیفم مهدی که همان صاحبِ وَالعصر و زمان است جانم به فدایش که گلِ فرشِ عبورش از رایحهی نابِ نسیمِ رمضان است ***** ما شیعهایم و شیعهی مولا شدن خوش است در بین نوکران علی جا شدن خوش است دریا علی و قطره تمامی کائنات قطره به قطره راهیِ دریا شدن خوش است ما بیعلی مُحَلّی از اِعراب نیستیم با مرتضی هر آینه معنا شدن خوش است یک «یا علی» بگو که مسیحا دَمَت کنند یک «یا علی» بگو که مسیحا شدن خوش است قبله علی و قبلهنما فاطمه بُوَد در رو به روی کعبه فقط تا شدن خوش است سوگند میخورم به علی که در این جهان تنها گدای حضرت زهرا شدن خوش است سلمان شدن همان و سلیمان شدن همان با نوکریِ فاطمه، آقا شدن خوش است تنها گُلی که سر سبدِ خَلقِ عالم است روحِ دو پهلوی نبیُ اللهِ خاتم است ***** غنچه پر پر گشته بود و گل جدا افتاده بود پشتِ در جانِ علیِ مرتضی افتاده بود دست مولا بسته و بیت ولایت سوخته آیهای از سورهی کوثر جدا افتاده بود گوش ناموس خدا شد پاره همچون برگ گل گوشواره من نمیدانم کجا افتاده بود دست قنفذ رفت بالا بازوی زهرا شکست پای دشمن باز شد زهرا ز پا افتاده بود مجتبی در آن میانه رنگ خود را باخته لرزه بر جانِ شهید کربلا افتاده بود فاتحِ خیبر برای حفظ قرآن در سکوت کل قرآن در میان کوچهها افتاده بود کاش ای آتش بسوزی در شرارِ قهر حق هُرمِ تو بر صورت زهرا چرا افتاده بود مادر مظلومه میپیچید پشت در به خود دختر معصومه زیر دست و پا افتاده بود غیر زهرا غیر محسن غیر آتش غیر در کَس نمیداند که پشت در چهها افتاده بود