فارغ مرا زِ رهگذرِ صبح و شام کن
میثم مطیعیپسندیدن3
بازدید400+
فارغ مرا زِ رهگذرِ صبح و شام کن کار مرا به گردش چشمی، تمام کن بگشای صفحهای دگر از دفتر جمال بیتی فزون بر این غزلِ ناتمام کن ای یادگارِ ساقیِ کوثر، اَبَاالحسن! گاهی نظر به جانبِ این تشنهکام کن ای حکمرانِ کشورِ دل! با کرشمهای زیر و زبر، قرارِ دلِ خاص و عام کن بنمای رَه به مُلکِ رضا، جانِ خسته را مرغ رمیده را به شِکَرخنده، رام کن اینک هزار دست تمنّا، گشوده بین دست کَرَم، گشاده به رسمِ کرام کن دارالشّفای آتش و آب است این سرای سوزِ دلِ مرا به نَمی، التیام کن ای یادگارِ ساقیِ کوثر، اَبَاالحسن! گاهی نظر به جانبِ این تشنهکام کن دیریست زِ آشیانه جدا ماندهای امین غربت بس است، رو سوی آن کوی و بام کن دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی از بارگاه فیض رضا، توشه وام کن آنجا که آمد و شد خیلِ ملائک است کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن