غمی بزرگ در دلم مرا عذاب میدهد
سید محمد نبویپسندیدن1
بازدید74
غمی بزرگ در دلم مرا عذاب میدهد تو را صدا که میزنم، سنان جواب میدهد برای بار اول است، خودم سوار میشوم کار رسیده تا کجا، فضه رکاب میدهد مقابل نگاه یک سپاه میخورم زمین همین که شمر ناقهی مرا شتاب میدهد ای تن خسته به گودال، ز پا افتاده تنت اینجا، سرت پس به کجا افتاده هیچکس این بدن خورد تو را جمع نکرد بس که اعضات ز اعضات جدا افتاده این تن از هر طرف انگار به غارت رفته زیر نعشت مچ دست و مچ پا افتاده دست بر شانه کمربند گرفتی از شمر بر تنت جای سم اسب چرا افتاده استخوانهای شکسته همه بیرون زدهاند دندهی پهلویت انگار که جا افتاده خودنمایی کف چکمه مرا کشت حسین چقدر بر بدنت پنجه و پا افتاده از چه انگشتر و انگشت تو پیدا نشود ساربان نیست ولی دشنه به حا افتاده حسین...