غروبِ تلخی داری
جواد مقدمپسندیدن12
بازدید3.2K
(غروبِ تلخی داری، رو خاکا سر میذاری)2 به جونت افتاده شمر میگه سَنان چرا بیکاری؟ با نیزه اومد سمتت خون از لب و دهانت جاری (نفس بریده نیزه، امون نمیده نیزه)2 چقدر تو مقتل این سو اون سو تورو کشیده نیزه صورت و در هم کرده تا به گلو رسیده نیزه (سَلامُ الله عَلَی العَطشان سَلامُ الله عَلَی العُریان) 6 (شلوغه دورِ گودال، دیدم که رفتی از حال چادر من هم مثل پیراهن تو میشه پامال عقیقِتو که بردن حالا میرن سراغ خَلخال) 2 کمین نشسته نیزه، راهتو بسته نیزه توی ضریحِ سینهات دیدم سَنان شکسته نیزه پیرُهنی رو که مادر داده میافته دست نیزه (سَلامُ الله عَلَی العَطشان سَلامُ الله عَلَی العُریان) 4 (تو های و هوی نیزه، نگام به سوی نیزه دیدم که خون از چشمات میریزه بر گلوی نیزه) 2 دیدم سرت رو پیش چشمام زدن به روی نیزه (قدم قدم با نیزه، یا سنگ زدن یا نیزه خودم درآوردم از پهلویِ زخمی چندتا نیزه) 2 داره برای زخمات گریه میباره حتی نیزه (سَلامُ الله عَلَی العَطشان سَلامُ الله عَلَی العُریان) 4