غرق خون شد غروب
حاج سعید حدادیانپسندیدن0
بازدید2.1K
غرق خون شد غروب ذوالجناح سم مكوب این غروب آفتابِ زینب است آسمان در اضطراب زینب است آمده زلزله، می كند هروله فاطمه را صدا مزن جان برادر اینگونه دست و پا مزن، عزیز زهرا او می دوید و من میدویدم او سوی مقتل من سوی قاتل او می نشست و من می نشستم او روی سینه من در مقابل شمر روی سینه اش بنشسته بود استخوانهایش همه بشكسته بود او می كشید و من می كشیدم او خنجر از كین من آه از دل