عمه جان دوری و دلواپسی آمد به سر
مهدی اکبریپسندیدن3
بازدید200+
عمه جان دوری و دلواپسی آمد به سر شام وصل من شده در این سحر آمده با سر به مهمانی پدر وای از این غم، وای از این غم حال من از این جداییها شکایت میکند دل حکایت میکند دختر تو با دل مضطر صدایت میکند جان فدایت میکند سخته دوری از تو بابا، مانده تنها دختر تو خواب میدیدم با تو بودم در کنار مادر تو وای، وای، وای، وای، وای، وای حسین وای، حسین وای، حسین وای ***** ای پدر، شد خرابه مأمن اهل حرم زخمیه درد و غمه بال و پرم شد کبود تازیانه پیکرم وای از این غم، وای از این غم شد کبودِ بند کینه بازوان دخترت یاد زخم مادرت سر زدی با من به سر اما بگو کو پیکرت جان فدای حنجرت نا ندارم ای پدر جان تا زنم بهر تو ناله شد خرابه قتلگاهم، بر تن من زخم لاله وای، وای، وای، وای، وای، وای حسین وای، حسین وای، حسین وای