عمّتیَ المظلومه
حاج محمدرضا بذریپسندیدن10
بازدید3.5K
عمّتیَ المَظلومه... صبح وصال، لَیلهی یلدای زینب است بانگ ملال، نالهی ای وایِ زینب است خورشید هم گشوده زبان را به اعتراف در تَل زینبیه تجلّیٰ زینب است اِنّا لله و انّا الیه راجِعون خَرَجَت زینب... من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کردند آشنا کرد بزرگِ کوفه بودم روزگارانی اسیری با وقار ما چه ها کرد کنار نیزهی تو شمر آمد ارازل را میان ما رها کرد کنیزم آمد و نشناخت من را برایم سفرهی خیرات وا کرد الهی خیر از عمرش ببیند برایم چند معجر دست و پا کرد اِنّا لله و انّا الیه راجِعون خَرَجَت زینب... منی که سایهام را مردم کوچه نمیدیدند منی که شش برادر داشتم حالا نظر خوردم شب شام غریبانت از این خیمه به آن خیمه برای هر یتیمی که سپر گشتم سپر خوردم تو و پیراهن پاره، من و این چادر پاره تو سنگ از صد نفر خوردی، من از صدها نفر خوردم اِنّا لله و انّا الیه راجِعون خَرَجَت زینب... تنگِ غروبه یک خواهری بالای تل سینه میکوبه اسبا دویدن، اسبا رسیدن کم کم همه تنت رو تو صحرا کشیدن اِنّا لله و انّا الیه راجِعون خَرَجَت زینب...