عمامه برمیدارم از سر، حرف دارم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن7
بازدید3.6K
عمامه برمیدارم از سر، حرف دارم از غربت بسیارِ حیدر حرف دارم هر چه می آید بر سر ما از سَقیفهست هر جا بیاید نام مادر حرف دارم از سیلی و دیوار و میخ در بماند این بار از یک داغ دیگر حرف دارم مسمومیت آخر گریبانگیرِ من شد از نیشِ زهر و زخمِ بستر حرف دارم همراه دارم در لَحَد عمامهام را با یادگاری پیمبر حرف دارم دیگر خلاصه میکنم درد و دلم را از کربلا با قلبِ مضطر حرف دارم جا ماندم از جان بر کفانِ لشگر عشق از قاسم و از عون و جعفر حرف دارم هم بر جوانِ ارباً اربا گریه کردم هم از عبا و نَعشِ اکبر حرف دارم گهواره جنبانِ میانِ خیمه بودم از بیقراریهای اصغر حرف دارم سرنیزهها را دیدهام در کشمکشها از چکمه و پهلو مکرر حرف دارم ای کشتگانِ اشک اگر طاقت بیارید از خنجر و گودیِ حنجر حرف دارم گودال از خون خدا یکباره پر شد از ضربهیِ سنگینِ آخر حرف دارم با چشم خود دیدم چهل تا نعلِ تازه از جایِ سُم بر روی پیکر حرف دارم با آستینِ پاره عمه روسری ساخت ای مردم از قحطیِ معجر حرف دارم