علم داری که یک کوفی به غارت برد مشکش را
علی اکبر زادفرجپسندیدن8
بازدید900+
علمداری که یک کوفی به غارت برد مشکش را دم دروازه شامیها آوردند اشکش را رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت هرچه توان داشتم ز پیکر من رفت پشت و پناه یکی دو روزهی من نه یک جبل الرحم از برابر من رفت نیست کمر درد من بخاطر اکبر دردم ازین است که برادر من رفت زود زمین خوردن من علتش این است تیر به بال تو خورد در پر من رفت (تا سرت شکست، تا بازوی آب آورت شکست تو خیمه قلب خواهرت شکست وای وای وای (بیکسه حرم، بدون تو دلواپسه حرم نباشی پاشون میرسه حرم))۲ وای وای وای (غم زینب کشته مارو، که جمع کرده دخترارو داره محکم تر میبنده، گرههای معجرا رو)۲ بعد از تو، عمو نداره خیمه تمومه کاره خیمه، پاشو اباالفضل بعد از تو، تنم به غارت میره حرم اسارت میره، پاشو اباالفضل ز یک سو خیمه بی محرم ز یک سو چشم نامحرم ز یک سو غارت محرم