علقمه گفتم و دیدم دلم از پا افتاد
عادل خوشروپسندیدن12
بازدید1.3K
علقمه گفتم و دیدم دلم از پا افتاد یاد لبهایِ علی اصغر و دریا افتاد علقمه گفتم و دیدم که سواری بیدست تیر آنقدر به او خورد که از نا افتاد علقمه گفتم و دیدم که عمودی آمد ناگهان در وسطِ معرکه سقا افتاد وسط اینهمه سر نیزه و شمشیر و سنان ناگهان چشمِ علمدار به زهرا افتاد **** پاشو یه خوردهای قدم بزن هرطوری هست یه سر حرم بزن جلو چشمای خواهرت داداش پاشو جونِ من علم بزن فرقت مثل بابامون حیدره پهلوت چقدر شبیه مادره ببین رباب داره اصغرو از خیمه به اون خیمه میبره