عجب خوابی عجب حالی
حاج مهدی سماواتیپسندیدن10
بازدید1.2K
عجب خوابی، عجب حالی، عجب رؤیای شیرینی چه زیبا میشود وقتی، پدر را خواب میبینی عجب عشقی، عجب شوری، عجب عطر دلانگیزی چه رؤیاییست با یادِ پدر از خواب برخیزی چهکَس بیدار کرده دختری که گرمِ رؤیا بود که در گلزارِ سرسبزِ پدر، محوِ تماشا بود چهکَس حالا جوابی میدهد، چشمِ پر آبم را به بیداری نخواهم داد، شیرینیِ خوابم را کجا رفته؟ کجا عمه؟ همین لحظه، همینجا بود همین حالا، همین دلخسته در آغوش دریا بود همین حالا کنارم بود و از غمها رهایم کرد دوباره جان به من داد و رقیهجان صدایم کرد نیامد بر لبم لبخند و از غمها دلم پوسید به جبرانش پدر با گریه لبهای مرا بوسید دوباره دستِ گرمش را به دورِ گردنم انداخت نگاهی بر رُخِ زرد و کبودیِّ تنم انداخت رقیه دخترم خوبی؟ بیا بابا در آغوشم (اگر درد دلی داری بگو آهسته در گوشم) ۲ (تو هر جایی که میرفتی، ز نوک نیزه میدیدم) ۲ تو هر دفعه زمین خوردی، تو را از دور میدیدم زمین خوردی و چشمم را به گریه باز میکردم تو را از روی نیزه با نگاهم ناز میکردم (من از بالای نی، خون گریه میکردم به احوالت خبر دارم چه شد آن شب که خونین شد پَر و بالت) ۳ دعا کردم به احوالت، دعایی تو به حالم کن اگر در راه صد باری کتک خوردی، حلالم کن ***** خودم را میکِشم سویت دو پایِ ناتوان را نَه غمم از یاد بُردم، طعنههای کودکان را نَه سرِ تو رفت و قولت نه، یقینم بود میآیی به عمه صبر دادی، دخترِ شیرینزبانت نَه تمامِ دختران خوابند زیرِ چادرِ عمه یتیمت را ببر، سربارم، اما عمهجان را نَه خداصبرت دهد دیدی که میخندند بر وضعم که بر هر زخم طاقت داشتم، زخمِ زبان را نَه شنیدم غارتت کردند و عُریانت به خود گفتم که دزدان را نمیبخشم، خصوصاً ساربان را نَه حلالت میکنم ای تازیانه، سنگ، خاکستر حلالت میکنم ای خار، اما خیزران را نَه (همینکه چوب میخوردی لبانم چاک میخوردند) ۲ به او گفتم بزن من را، ولیکن آن دهان را نَه طنابی در تمامِ شهر دورِ گردنِ ما بود فقط گفتم بکش مویم ولی این ریسمان را نَه به من برمیخورَد ما سفرهدارِ عالمی هستیم بیاندازید سویم سنگ، اما تکهنان را نَه اگرچه کودک و پیرش هولم دادند و مو کَندند پدر بخشیدم آنها را ولی پیرِزنان را نَه