عاقبت جان تو در چشمه ی مهتاب افتاد
سیدمهدی میردامادپسندیدن1
بازدید1.8K
عاقبت جانِ تو در چشمهیِ مهتاب افتاد پیچِشَت داد خدا، در نَفَسَت تاب افتاد نور در كاسهیِ ظلمت زدهیِ چشمت ریخت خواب از چشمِ تو، ای شیفتهیِ خواب افتاد كارَت از پیلهیِ پوسیده به پرواز رسید عكسِ پروانه برون از قفسِ قاب افتاد چه كشش بود در آن جلوهیِ جذاب مگر كه به یك جذبه، چنین جانِ تو جذاب افتاد چهرهیِ واقعیات را به تو برگرداندند از سَرِ نامِ تو، سنگینیِ القاب افتاد شهدِ شیرینِ شهادت به تو ارزانی باد آه از این مُردَنِ شیرین، دهنم آب افتاد