عاشق شدیم و خونجگری
محمدحسین پویانفرپسندیدن13
بازدید2.3K
عشاق شدیم و خون جگری خواستیم ما در جادهی تو دربهدري خواستيم ما بى دردسر، وصال گوارا نميشود در راه وصل، دردسرى خواستيم ما سنگ ملامت از همه خورديم سالها در كوچهات اگر گذرى خواستيم ما از دربهدر شدن بهخدا خسته نيستيم آوارگى بيشتري خواستيم ما گويا خود تو هم نظرى داشتي به ما وقتيكه گوشهی نظرى خواستيم ما در خانه راه دادى و بالا نشاندهاي ورنه گليم پشت درى خواستیم ما حالا شبيه فطرس پَر سوخته، همه زانو زديم و بال و پرى خواستيم ما باليم و در هواي تو پر در ميآوريم امشب ز كربلاى تو سر در ميآوريم واژه به واژه شعر و غزل دادهاي به ما اين گنج را تو روز ازل دادهاي به ما اينجا كسى به عاشقى ما محل نداد تنها تو بودهاى كه محل دادهاى به ما اين روزگار يکسره سم داد دست ما اما تو نه، هميشه عسل دادهاى به ما مردم كه جاي خود، چقَدَر حسن آبرو نزد خداى عزّوجل دادهاى به ما ما پنج وعده وقت قنوت از تو گفتهايم خيرت قبول، خيرالعمل دادهاى به ما نامت چقدر گريه ز چشمان ما گرفت تو گوهر بدون بدل دادهاى به ما يكبار دست خالى از اين در نرفتهايم يك كربلا كه حداقل دادهاى به ما يادش بخير دفعهی اول، چه خوب بود تصوير گنبد حرمت در غروب بود يادش بخير گوشه ايوان حسين جان يادش بخير نم نم باران حسين جان پايين پا درست زمينگير تو شديم يادش بخير ديده گريان، حسين جان يك پيرمرد رو به حرم گريهاش گرفت ياد مدينه گفت حسن جان، حسين جان ما در همان زيارت اول عوض شديم يادش بخير توبه و غفران، حسين جان يادش بخير كودكيام بين دستهها پرچم به دوش بين خيابان، حسين جان يادش بخير پشت در تكيهی محل دعواى كودكانه طفلان، حسين جان يادش بخير نوحه تركى روضهها میگفت آذرى سنه قربان، حسين جان ما در همين حسينيهها قد كشيدهايم با چشم خويش معجزه بسيار ديدهايم ديديم در خدا، بهخدا ما حسين را خوانديم در يك آيه خدا را حسين را اين اعتقاد ماست كه در عالم وجود گفتيم لا موثر الا حسين را تكليف با حسين مني انا من حسين چيست؟ ديديم ما رسول خدا يا حسين را؟ بايدنجف رويم و زيارت كنيم ما بالاسر عمارت مولا، حسين را يكجور ديگري بهخدا دوست داشته در بين خانه حضرت زهرا، حسين را ما با تمام سينهزنان شرط كردهايم باهم صدا زنيم حسن با، حسين را اينها مقدساند ولى ما شناختيم در انقلاب زينب كبرى، حسين را دنياي ما بنام حسين است هرچه هست در كيش ما غلام حسين است هر كه هست بر تو رسول با دلِ بيتاب گريه كرد تكبير هفتمين تو محراب گريه كرد روز تولد تو كفنها گريستند روز نخستِ آمدنت آب گريه كرد آنقدر از لبت اناالعطشان شنيده شد تشنه گريست بهر تو سيراب گريه كرد مقتل نوشته است غروب دهم كه شد بر غربت تو مركب اصحاب گريه كرد بر حال جسم بىكفنت روى خاكها خورشيد سينه ميزد و مهتاب گريه كرد مقتل نوشته است كه در مجلس شراب خيلي سر بريدهی ارباب گريه كرد قربان آن سه ساله كه كنج خرابهها وقتي پريد، نيمه شب از خواب، گريه كرد ماهم براى غربت تو گريه ميكنيم گوشه كنار هيات تو گريه ميكنيم