ظهر یه روز داغ تابستون
حنیف طاهریپسندیدن3
بازدید800+
ظهر یه روز داغ تابستون وسط بیقراری و گرما مثل روزای دیگه میرفتم مثل روزای دیگه بود امّا تو خیابون که راه میرفتم یه علامت به من نشون دادی یادت افتادم و دلم لرزید یادم افتاد تشنه جون دادی یه حسینیه بود تو راهم تشنهها رو تو آب میدادی به سلام تمام مردم شهر تو چه جوری جواب میدادی؟