طاقت ندارمو، جز بوسه بر گلوی تو حاجت ندارمو
حسن عطاییپسندیدن23
بازدید800+
طاقت ندارمو جز بوسه بر گلوی تو حاجت ندارمو من دخترِ تواَم اما به دختر تو شباهت ندارمو هِی میخورم زمین مثل گذشتهم همه قدرت ندارمو دیگر نشانهای جز پنج خط سرخ به صورت ندارمو بیهوا بوده بیهوا میگه دستی به چشمهای ترم خورد بیهوا سرنیزهای به بال و پَرم خورد بیهوا از جانب یهود ببین پارههای سنگ از چند زاویه به سرم خورد بیهوا تو رفتی از بَرَم از آن به بعد یک شب راحت ندارمو اذیّت شدم ولی من نیّتی به غیر شفاعت ندارمو میبوسمت ولی هدیه به غیرِ گریه برایت ندارمو از معجرم نپرس رغبت به صحبت از شب غارت ندارمو بیهوا بوده بیهوا میگه پهلوی من شکسته شد و عمّه پیر شد بس که لگد به اهل حرم خورد بیهوا بابا هنوز خونِ تو بر نعل اسبهاست این مُهر سرخ بر کمرم خورد بیهوا دشنام میدهند با دختران شام رفاقت ندارمو چون مثل فاطمه است از این قد خمیده شکایت ندارمو از شِمر و حرمله از زجر انتظار محبّت ندارمو لکنت گرفتهام با هیچ کس به غیر تو صحبت ندارمو بیهوا بوده بیهوا میگه عمّه گرفته چشم مرا فکر کرده است اما به تشت زر نظرم خورد بیهوا قصد زدن نداشت فقط ناز کرده است مردی که چکمهاش به سرم خورد بیهوا