شیعه در موج ستم دادرسی جز تو ندارد
میثم مطیعیپسندیدن16
بازدید800+
دیده را شستهام از اشک، چو گلهای بهاری به امیدی که تو یک لحظه بر آن پا بگذاری آتشِ فتنه گرفته است، زمین را و زمان را مگر ای ابرِ کرامت، تو بر این دشت بباری شیعه در موجِ ستَم، دادرسی جز تو ندارد تو هم ای یارِ همه، یار به جز شیعه نداری خَصم، شمشیر ز رو بسته که بر شیعه بتازد تو مگر پا به رکاب آوری و تیغ برآری سر و جان باد، فدای نفسِ روح فَزایت اگر ای بادِ صبا یک خبر از یار بیاری اگر ای دوست، تو را قاصدی از دوست بیاید نیستی دوست، اگر در قَدَمَش جان نسپاری سَیِدی این همه عاشق که تو داری شوَد آیا، بینِ آنان زِ کَرَم اسمِ مرا هم بِنِگاری سالها چَشم به ره بودهام و اشک فِشاندم که مرا هم یکی از منتَظِرانت بِشُماری شهریارِ دو جهانی و زِ جاهت نشَود کم که به دستِ کرمت، دستِ مرا هم بِفِشاری