شکستهاند قلمها، بستهاند دهانها
حنیف طاهریپسندیدن8
بازدید3.6K
شکستهاند قلمها، بستهاند دهانها نشستهاند قدمها و خستهاند توانها نبُرده راه به جایی خیالِ از تو سرودن چه ساکناند زمانها، چه اَلکَناند زبانها چه حاجتی به بیان است آنچه را که عیان است که شرح عمر کَمَت نیست در توان بیانها کم از شُکوه تو گفتند راویان احادیث نشسته داغ عظیمی میان سینهی آنها کسی که حرز تو را بسته است بر سر بازو کشیده خطّ سیاهی به دور خطّ و نشانها یکیست لطف و عتابت، هر آنکه دور شد از تو چشیده است بلاها و دیده است زیانها تویی که مرجع حَلُّ المَسائل است نگاهت به ما نگاه بینداز در هجوم گمانها همیشه قصّهی تو میخورد گریز به گودال درست لحظهی آخر بریده است اَمانها رضا شده است علیاکبر و شدی تو حسینش عوض شده است فقط جای پیرها و جوانها دوباره راهیِ مشهد شدیم و توشهی ما شد پُر از عریضهی حاجت، شبیه نامهرسانها غریبزاده، قریب به اتفاق سپردند که حاجت از تو بخواهیم ای امامِ جوانها