شمعها از پای تا سر سوخته
حاج علی کرمیپسندیدن32
بازدید3.7K
شمعها از پای تا سر سوخته مانده یک پروانهی پر سوخته نام آن پروانه عبدالله بوَد اختری تابندهتر از مه بود صورتش مانند بابا دلگشا دستهای کوچکش مشکل گشا با شهامت گفت آن ده ساله مرد طفل ما هرگز نترسد از نبرد بی عمو ماندن همه شرمندگیست با عمو مردن کمال زندگیست تشنگی با او لب دریا خوش است آب اگر او تشنه باشد آتش است پیش رو زهرا خریدارش شده پشت سر عمّه گرفتارش شده برگرفته آستینش را به چنگ کی کمر بهر شهادت بسته تنگ تو گل صحرا پر از خار و خس است بهر ما داغ علی اصغر بس است دشمن اینجا گر ببیند طفل شیر آب اگر خواهد زند او را به تیر ای دو صد دامت به پیش رو، مَرو این همه صیاد و یک آهو، مرو عمّه جان در تاب و تب افتادهام آخر از قاسم عقب افتادهام جان عمّه بود و هستم را نگیر وقت جانبازیست دستم را نگیر عمّه جان بنگر عموی نازنین تشنه و زخمی فتاده بر زمین نالهای با سوز و ساز و تب کشید آستین از پنجهی زینب کشید از درون خیمه همچون برق آه پا برهنه تاخت سوی قتلگاه دید گل را در میان خارها میدهندش خارها آزارها یک نفر با نیزه بر او میزند نیزه را دائم به پهلو میزند یک نفر دارد که غوغا میکند نیزه را در سینهاش تا میکند ***** لباسات و بردن که زارت کنن میخوان بعد کشتن چیکارت کنن؟ دوتا نیزه بس بود برا کشتنت نیازی نبود نیزهزارت کنن نیزهها بود که بالا میرفت سینهای بود که جا وا میکرد کاش با نیزه زدن حل میشد نیزه را در بدنش تا میکرد ***** شمر لعنتی برو پا پس بکش از تن عزیز زهرا دست بکش عمو جون من جلوشون رو میگیرم قربونت برم یکم نفس بکش ***** تو میدانی که سیلی خوردن مادر چه بد دردیست ***** حرامزاده به مادر دو دست سیلی زد