نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شعله ي آتشي ست در دل آب ساقي مهوشي ست مست و خراب بي قراري ست، عشق تا به جنون تك سواري ست آب تا به ركاب آب از پرتوش به خود پيچيد ديگر اين آينه ندارد تاب آن چنان بود كآسمان مي گفت روز، مهمان آب شد مهتاب مگر آنجا چه ديده كاينسان عشق عكس او را گرفته در دل قاب! مي رود دست آب و دامانش كه ميفكن مرا به كام عذاب حسرت بوسه اش به قلب فرات دل آب از براي اوست كباب يك دلاور به موج يك لشكر يك كبوتر، هزار دسته غراب سينه ي نخل ها سپر، امّا تيرها بيشتر ز حدّ حساب گر بپرسند از چه رو تشنه شد برون از فرات، بهر جواب دست هاي قلم شده با خون پاي آن نخل ها نوشته كتاب اشك، چون سيل بر رخش جاري كربلا محو گشته در سيلاب مشك، آرام همچنان طفلي كه در آغوش مام رفته به خواب چشم هايش سحاب، امّا نه كي چكد خون ز چشم هاي سحاب تيرها را به جان خريد امّا چون يكي سوي مشك شد پرتاب مشك چون طفل، دست و پايي زد قصه ي آب ختم شد به سراب روي آغوش ساقي طفلان گوييا تير خورده طفل رباب تيرها پر شدند، پرها بال رفت تا اوج عشق همچو عقاب كم كم از صدر زين زمين افتاد اي برادر، برادرت درياب اولين بار شد چنين مي گفت آخرين سجده بود در محراب در شگفتند قدسيان گويا بوتراب اوفتاده روي تراب علقمه يا كه مسجد كوفه؟ حيدر است اين به خون نموده خضاب مادرش نيست، چه كسي او را پسرم مي كند دوباره خطاب؟ كم كم احساس مي كند عبّاس عطر خوشبوترين شكوفه ي ياس
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد