شراب کهنه ار این جامهای باده جداست
حاج مجتبی روشن روانپسندیدن4
بازدید2.2K
شراب کهنه از این جامهای باده جداست برای مستی ما خم سر گشاده جداست فشردهایم از انگورهای روی ضریح که حال عاشق رو بر تو ایستاده جداست کریمها همه خیرات میدهند اما سلام مادر خوشحال خانواده جداست شنیدهام پسر دلبر حسین آمد میان اهل کرم این بزرگ زاده جداست تمام شاهنشینان پیادهاند اینجا که سر مقابل اکبر نهادهاند اینجا شراب شوق تو را شهسوارها دارند شکوه عشق تو را شهریارها دارند دو چشم گرم تو با ذوالفقار همسایهاند چقدر خاطرهی تار و مارها دارند نگاه کن به پدر، عمهها به خواهرها که از تو این دل انتظارها دارند تبسمی و سلامی، سکوتی و لطفی ببخش اگرکه گداها هوارها دارند تفضلی به سر راه خویش تا خانه چقدر عاشق رویت مزارها دارند همیشه ابروی عباس و گیسوی اکبر برای غارت دلها قرارها دارند به سربه زیری زوار تو ندیدم که همیشه بر سر مژگان غبارها دارند سلام حضرت خورشید ممتد زهرا فقط شبیه خودی ای محمد زهرا رقم زدند تو و اقتدار را با هم گره زدند تو و ذوالفقار را با هم قد تو میکشد و زنده میکند چشمت تمام میکند این هر دو کار را با هم چنان به نعره زدی بر صفوف صف شکنان که دیدهاند همه الفرار را با هم نشسته احمد مختار و حیدر کرار که حظ برند چنین کارزار را باهم علیست پیش نبی و حماسهات اکبر بلند میکند از جا دو یار را باهم تو و عموی رشیدت دوتیغ از دوطرف که میزنید زمین صد سوار را باهم بس است یک نفر از این دو مرتضی بی هم خدا بخیر کند یک شکار را باهم تمام کفر گمانم برابر علی است نوشتهاند که اکبر برادر علی است نداده است تو را بی گمان خدا به حسین که داده است تو را نه، حسین را به حسین قسم به عشق که بابالحوائج مایی تو را صدا بزنم میرسد صدا به حسین مسیر قرب که پایین پای شش گوشه است که ابتدا به تو باید رسید تا به حسین تو مات فاطمهای یا که فاطمه ماتت تو رفتهای به نبی یا که مصطفی به حسین اگرچه داده خدا یک حسین را به علی ولی به جان تو داده سه مرتضی به حسین گره زدم دلآرایی تو را به حسن رسید با تو کرامات مجتبی به حسین حسین را به تو باید قسم دهم اما رواست تا که بگویم علی تو را به حسین چه میکنی با دل عمه با اذان خودت حسین را تو فقط میکشی به جان خودت لبش ترَک ترَک و راه آب را گم کرد عقیق سرخ شکست و رکاب را گم کرد همینکه خون سرت روی چشم مرکب ریخت مسیر خیمهی عالیجناب را گم کرد به جای خیمهی زینب به سمت شب پیچید زمین کربوبلا آفتاب را گم کرد بلند شد به روی پا پدر ولی افسوس در ازدحام حرامی عقاب را گم کرد میان حلقهی سلاخهای بی احساس حسین خواست برود هی رکاب را گم کرد شمرد زخم لبش را یکی دوتا ای داد شمرد زخم تنش را حساب را گم کرد صدای فاطمه آمد چه زود پیر شدی جواب خواست بگوید جواب را گم کرد بنا نبود که آفت به باغ ما بزند پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزنذ