شد آخر وقت آن که خزان زند به باغ ما
حاج موسی رضاییپسندیدن5
بازدید500+
شد آخر وقت آن که خزان زند به باغ ما رسیده موعدِ رفتن و غم فراق ما سرآغاز فراق همین دیدار ماست که فرداشب تنت میان نیزههاست فردا پیش چشم یک سپاه جدا شود سرت وعدهی ما میان قتلگاه کنار مادرت (سیّدنا الغریب، سیّدنا المظلوم سیّدنا العطشان، ای حسینجان)۲ به گودال بلا مادرت رسیده در برت تو عریانم مکن بیحیا به پیش مادرم به روی سینهام نشست شمر لعین به کهنه خنجرش بُرَد سر را زِ کین پُر از نیزه شد جسم من، پُر از جراحته برو خیمهها خواهرم وقت جسارته خواهر برو که کار حسینت تمام شد خواهر برو که صبح امید تو شام شد