شباي فاطميه، حكايت دلاي خسته است
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن3
بازدید1.4K
شباي فاطميه، حكايت دلاي خسته است عزاي فاطميه، عزاي پهلوي شكسته است شورِ، عزا كه ميشينه بر لب اي دل، ميسوزونه منو هر شب داغِ ،مادر جوون زينب واي، واي مادر روي نيزه ی غريبي، سر بابا نشسته توي راه كوفه و شام، دل زينب شكسته شامي حيا نداره دنيا وفا نداره آخر عاقبت همه سفره اينجا وادي درده شبهاش خاموش و سرده اشكام مثل ستاره ی سحره بابام ميياد، ميدونم كه چشم به راش، ميمونم مياد منو ميبره *** روي نيزه ی غريبي، سر بابا نشسته توي راه كوفه و شام، دل زينب شكسته ماهِ ويرونه اومد خورشيد، شبونه اومد وقتي ،ميون سلسله اسيره حالا ،با چش گريون اما، با دلي پر خون پيشِ، سر بابا زبون ميگيره دور سرت ميگردم موهاتو شونه كردم كنار تو ميميرم