شب و خورشید و آشیانهی من
حاج مهدی سماواتیپسندیدن5
بازدید600+
شب و خورشید و آشیانهی من نورباران شده است خانهی من طَبَقِ نور شد در این دل شب پاسخ گریهی شبانهی من بوی بابا رسد مرا به مشام اَبَتا مرحبا! سلام، سلام مُصحفِ روی دستِ من، سرِ تو است هیفده آیه نقشِ منظر تو است زخمهای سرِ بریدهی تو شاهد زخمهای پیکر تو در رگ حنجر تو دیده شده که سرت از قَفا بریده شده تو نبودی فراق آبم کرد عمه بیدار ماند و خوابم کرد صوتِ قرآنِ تو دلم را برد لب خشکیدهات کبابم کرد ای علی بر لبِ تو بوسه زده چوبِ کی بر لبِ تو بوسه زده تا به رویت فتاد چشمِ تَرَم پاره شد مثل حنجرت جگرم خواستم پا نهی به دیدهی من پس چرا با سر آمدی به بَرَم دامنِ دُختِ داغدیدهی تو گشت جای سرِ بریدهی تو طفل قامتخمیده دیده کسی مثل من داغدیده، دیده کسی به روی دستِ دخترِ کوچک سر از تن بریده دیده کسی من نگویم به من تبسّم کن با نگاهت کمی تکلّم کن ماهِ در خاک و خون کشیدهی من گلِ سرخِ ز تیغ، چیدهی من کاش جای سَر بریدهی تو بود اینجا سَرِ بُریدهی من نیزه بر صورتِ تو چنگ زده که به پیشانی تو سنگ زده؟ هرکجا از تو نام میبردم از عدو تازیانه میخوردم وعدهی ما خرابه بود ولی کاش در قتلگاه میمردم به خدا شامیان بَداند، بَداند تو نبودی مرا زدند، زدند کودکِ وحی کِی حقیر شود طفل آزاده چون اسیر شود از تو میپرسم ای پدر! دیدی دخترِ چارساله پیر شود؟ قامتِ خَم گواهِ صبرِ من است گوشهی این خرابه قبر من است حیف از این لب و دهن باشد که بر او چوب بوسهزن باشد دوست دارم که وقتِ جان دادن صورتت روی قلبِ من باشد اشک تو جاری از دو عینِ من است بوسهی من شهادتین من است شامیان گریهی مرا دیدند همگی کف زدند و خندیدند من گُلِ نوشکفتهای بودم همه با تازیانهام چیدند تازیانه گریست بر بدنم بدنم گشت رنگ پیرهنم