شب هشتم شد و در راه به خود میگفتم
مسعود پیرایشپسندیدن3
بازدید69
شب هشتم شد و در راه به خود میگفتم مجلس ختم حسین ابن علی میآیم ***** مستاصل اینجا آمدم فکری به حالم کن هروقت رسیدم رو زدم فکری به حالم کن من با امیدی سمت روضه راه میافتم اینقدر رفتم آمدم فکری به حالم کن چیزی که از آقاییِ تو کم نخواهد شد با اینکه من خیلی بدم فکری به حالم کن من بی دعای خیرِ تو بیراهه خواهم رفت آتش نباشد مقصدم فکری به حالم کن وقتی به حق عمهات زینب قسم دادم آقا نکن دیگر ردم، فکری به حالم کن دلتنگ بوی سیبِ صحن کربلایت دلتنگ عطر مرقدت، فکری به حالم کن فکری به حالم کن تو رو جانِ علی اکبر امروز حلالم کن تو رو جانِ علی اکبر ***** دیگه قدرت و توونم رفت جوونا بیاین جوونم رفت بالا پیکرت شدم محتضر جوونم رفت، جونم رفت چقدر پاشیده از هم پیکرت خوش قد و بالا چه جوری پاشم از بالا سرت بگو بابا بلند شو تا ندیده، علی آقا جونم رفت، جوونم رفت زمین خوردم آسمونم رفت همه قوّتِ رو شونم رفت به حالم دارن میخندن همه جونم رفت، جوونم رفت بلندبالا قد و رعنای من، گُمت کردم چقدر سخته تو رو بین عبا جمعت کردم چه بیرحمانه پاشیدن تنت درهمت کردن جونم رفت، جوونم رفت جوونا بیاید، جونم رفت ***** ای ساربان آهسته ران کآرامِ جانم میرود وآت دل که با تو داشتم، با دل ستانم میرود در رفتنِ جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ***** به چشمهای پر از بُهتِ خویش مینگرم که دشت پر شده از پاره پارهی جگرم دگر گمان نکنم غیر خم شود کمرم علیِ اکبر من شد علیِ مختصرم که خاکِ هر دو سرا گرفتهای به سرم ***** به خاک خوردی و در خیمهها تلاطم شد دوباره دردسرم چشمِ شورِ مردم شد تنت شبیه پس از آسیابِ گندم شد علی ببخش مرا بازوی چپت گم شد شکست در پی بال و پر تو، بال و پرم علی بگو که بمیرم میان آغوشت که کرد حملهی خیل وحوش بیهوشت تن تو جمع نشد در عبا و تنپوشت دوباره ریخت از آن گوشهی عبا گوشت ***** برای قتل تو هم استخاره کرده کسی سپهرِ روی تو را زد ستاره کرده کسی لباسهای تو را بدقواره کرده کسی بلند شو که به زنها اشاره کرده کسی ***** به نامِ نامیِ تن، بسمهای تعالی تن بلندمرتبه غریب و تنها تن و تن، و تن، و تنت گشته اِرباً اِربا تن، تنِ شریفِ تو حالا شده است صدها تن چگونه تنگ بگیرم تو را علی ببرم رقیه دلهره دارد بلند شو پسرم ببین که شمر به بخت سیاه قهقهه زد و زجر آمد و تا گفتم آه قهقهه زد و حرمله طرف خیمهگاه قهقهه زد بلند شو که به آهم سپاه قهقهه زد بلند شو کَس و کارم عجیب در خطرم رقیه دلهره دارد بلند شو پسرم ***** یه کوچه باز شد که نتیجش شد یه جسم اِرباً اِربا راحت رسیدند و زدند هی با عصاشون پیرمردا هم کار نیزهست هم تیغِ تیزه اون قد و قامت این ریزه ریزه چشم عقاب و خون کور کرده این فرصتِ راحت زدن رو جور کرده جا دیگه کم بود، هرکس میومد یه نیزه رو در میآورد و نیزه میزد ای وای، ای وای، ای وای مث برگای خزون، اِرباً اِربا پره خون بریدن صدای این موذنو بعد اذون ای وای، ای وای، ای وای هرکسی یه چیزی برد، بابت رسید و مُرد مثل شیرخواره دیگه فقط لبا تکون میخورد ارباب گریه میکنه اما صدا خنده بلنده چی شد که داره حرمله با خولی و اَخنس میخنده ای غیرتُ الله ای نورِ عینم پاشو صدام کن، بابات حسینم پاشو عزیزم عمه رسیده پنجاه ساله سایشو مردی ندیده هی اصغرامو میچینم اما دیگه نمیشه اکبرِ خوش قد و بالام ای وای، ای وای، ای وای من که فکری واسهی دل بیقرار کنم دو سهتا اعضات پیدا نمیشه چی کار کنم ای وای، ای وای، ای وای کاش میشد کنار تو، منم حالا جون بدم چه جوری این بدنو به مادرت نشون بدم