شب های بیقراری چشمم سحر نشد
سید محمد نبویپسندیدن2
بازدید400+
شب های بیقراری چشمم سحر نشد دلواپسی و غربت و اندوه سر نشد آهم کشید شعله ولی بال و پر نشد اصلاً کسی ز حال دلم با خبر نشد فرموده ای که شرط وصالت صبوری است وقتی زمان زمانه ی هجران و دوری است امشب بیا و با دل خونین جگر بخوان از ماه خون گرفته و شق القمر بخوان از شام بی کسی و شب بی سحر بخوان از روضه های عمه تان بیشتر بخوان وقتی که چشم های تو از غم لبالب است آئینه ی غریبی و غم های زینب است این خاک غرق ندبه و آه است العجل هر صبح جمعه چشم به راه است العجل آل عبا بدون پناه است العجل بر روی نیزه ها سر ماه است العجل یا این دل شکسته ی ما را صبور کن یا از برای زینب کبری ظهور کن